تبليغاتX
کوچولو بیاتو

کوچولو بیاتو
هرچی دلت بخواد 
لینک دوستان

کی یه خانوم جوان رو تو عکس میبینه ؟

۶۵٪ تو نگاه اول یه خانوم پیر رو میبینن

فقط اونایی که دید مثبت به هر چیزی دارن تو نگاه اول خانوم جوان رو میبینن.

راستشو بگین تو نگاه اول چی دیدین؟
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:28 ] [ حسین ]

بد ترین اتفاق ممکن در پخش برنامه زنده

بروادامــــــــــــــــــــــــــــه مطلب

.

.

.


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:5 ] [ حسین ]

۱- خانوم شماره بدم پاره میکنی؟ 2- خانوم ببخشيد مستقيم از كدوم طرفه
3- خانوم شماره ی کفشمو بدم؟
4- (در برخورد با چنتا دختره زیبا) هنوز فصله هلو نشده
5- (در برخورد با چنتا دختره کم سن) اِ مهد كودك تعطيل شد شما اومدین بیرون.
6- حاج خانومم ماچ خانوم
۷- آهاي خانوم كجا كجا
۸- از اون بالا كفتر مي‌آيد
۹- آخ چشم ..فدات بشم
۱۰- نازتو بخورم ..شب شام نخورم
11- خانونم شما دو تا سه قلوئید؟
12- اين روزها همه به من شماره مي‌دهند شما چطور
13- فدات و بخورم
14- قربونت بچسبم
15- فدات بگردم
16- خودت مگه خواهر مادر نیستی؟
17- خانوم جیگرتو واسم بلوتوث میکنی؟
18- جیگرتو یواشکی بخورم
19- ببخشید شما چقدر شبیه دوست دختره آیندهء من هستین
20-هندونه بیار قاچ کنم لباتو بیار ماچ کنم (NEW)
اینم چند تا متلک که به دخترهای دماغ عملی میتونید بندازید!
1-خانوم شما بینیتونو ختنه کردید؟
2-خانوم شما دماغتونو مدل خوکی عمل کردید؟
3-خانوم میاید دماغامون عوض؟
4-اینو صافکاری کرده که بعدا درخت بکاره
5-اینو دماغشو تازه خریده برچسبش و نکنده
6-خانوم کلیه هاتو فروختی دماغتو عمل کردی؟
۷-میبخشید خانوم دماغتونو خر گازگرفته؟
۸-ده بار دیگه دماغت وعمل کنی تازی میشی مثل اِبی
۹-خانوم بینیتون افتاده چسب زدین؟
1۰-خواستی ماشین بخری وانت بخر بینیت و بندازی عقب

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 8:39 ] [ حسین ]

پدر به دختر:

دخترم این موقع شب تو بالکن چی کار میکنی؟

دختردارم ماه رو می بینم بابایی!

 پدر: پس بی زحمت به ماهت بگو، خبر مرگش اون ماشینشو خاموش کنه، صداش نمی ذاره بخوابیم!!!

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:44 ] [ حسین ]

اگه گرفتي چي ميگه اين عكس؟



ادامه مطلب
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 8:11 ] [ حسین ]



اندکی تحمل نمایید تا تصویر به طور کامل بار گذاری شود.

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 8:18 ] [ حسین ]
دوستی می گفت :

تو جاده شمال بودم، یه دفه یه گاو پرید وسط جاده منم محکم زدم

رو ترمز و خیلی عصبی شروع کردم بوق زدن که بره ، دیدم نه همینجوری وایساده وسط

جاده داره چپ چپ نگام میکنه ،یه جوری نگام میکرد انگار منتظر بود پیاده شم روشو

ببوسم ازش عذرخواهی کنم ، یعنی درگیر جذبش شده بودم ، بعد دو سه دیقه دیدم دیگه

خیلی بد داره نگا میکنه، اومدم پیاده شم دیدم گاوه یه نگا به من کرد یه نگا به تابلوی محل

عبور حیوانات اهلی اونور جاده، بعد با افسوس سرشو انداخت پایینو رفت، یعنی این

حرکتش از فحش خوارو مادر بدتر بود، کلی خجالت زدمون کرد، فقط مونده بود قبل رفتن

یکم نصیحتم کنه

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 8:39 ] [ حسین ]
1.   ابتدا یکی از چشماتون رو ببندید
2. 
  موس رو حرکت بدید به سمت ستاره قرمز 
3.   
کلیک راست کنید روی ستاره *  
4.  سپس دکمه را فشار دهید (
select all)   
5.  حالا نتیجه رو ببینید

 
 
 
اي خنگول
هرکی هرچی ازت بخواد بدون اینکه از مغزت کمک بگیری انجامش میدی؟ ;)
چشات مشکل نداره بلکه مغزت مشکل داره
hehehehe   .. Ha..HA..HA.. !!!
  خوب دیگه بسه. برو به کارت برس   ...
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:0 ] [ حسین ]
یه پیرزنی با کلی بار تو خیابون ازم کمک خواست , ورداشتم تا دمه خونشون بردم , در و زدم یه پیرمرد 90 ساله اومد بیرون , تا منو دید گفت با زن من چیکار داری , یه ربی با عصا تو سر و کله ی ما زد , بعد برگشت به زنه گفت " اعظم , یاد جوونیم افتادم , خواستم نشون بدم مثل همون موقع ها دوست دارم و روت غیرت دارم "
پیرزنم گفت " هوشنگ , منم یاد همون روزا افتادم که هیچی نگفتم و اشک تو چشاش جم شد "
پیرمرده رو کرد به من گفت خوب برو گمشو دیگه , وایسادی اینجا لاو ترکوندن من با ناموسم و میبینی , رو کرد به پیرزنه گفت " بیا بریم اعظم جونم که شب و جمعه اس و کلی کار داریم با هم عزیزم
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 13:50 ] [ حسین ]
این صلوات هایی که بعد از اومدن برق میفرستیم ، ثوابش به روح کی میرسه؟!!!!

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 11:53 ] [ حسین ]
سوسیس

یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند .طفلکی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار کند
.
یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست که سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد
روز سوم خانم ، طفلک می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد

……
...
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.خیلی منحرفید!
حواستون کجاست ؟
شوهرش انگلیسی صحبت می کرد.
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 10:22 ] [ حسین ]

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 12:20 ] [ حسین ]

سلام

لطفا این کلیپ را ببنید و بهم بگویید اگر شما جای این دو نفر بودید چه کاری انجام میدادید

اول ببین بعد جواب سئوالم را بده و بعدش نظرت را بهم بگو

 

خوش شانس ترین آدم های روی زمین

 

بر روی لینک بالا یک بار کلیک کن 

یا 

بر روی لینک بالا کلیک راست کن و گزینه ی save target as را انتخاب کن




[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 8:48 ] [ حسین ]

 
منت خدای را عزوجل که زن را قند و عسل قرار داد.
همو که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت.
هر لنگه كفشی كه بر سر ما می خورد مضر حیات است


ادامه مطلب
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 10:50 ] [ حسین ]

یارو زبونش می‌گرفته،

میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:

دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده:

دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه:

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 10:18 ] [ حسین ]
اینجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوری

گروه پرشین فان - www.persiafun.ir


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 9:10 ] [ حسین ]
طریقه ی سپری شدن روزهای هفته:

شنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....ـــــــــــــــــــــــــــه
یکـــشنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....ـــــــــــــــــــــــــــه
دوشنبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....ـــــــــــــــــــــــــــه
... ســه شنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....ـــــــــــــــــــــــــــه
چهارشنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....ـــــــــــــــــــــــــــه
پنجشنبه.جمعه

[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:38 ] [ حسین ]

سالگرد ازدواج

زن :عزيزم اميدوارم هميشه عاشق بمانيم وشمع زندگيمان نوراني باشد.
مرد: عزيزم کي نوبت کيک مي شه؟

 

روز زن

زن : عزيزم مهم نيست هيچ هديه اي برام نخريدي يک بوس کافيه
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزي تو عاليه عزيزم (شام چي داريم؟)

 

روز مرد

زن :واي عزيزم اصلا قابلتو نداره کاش مي تونستم هديه بهتري بگيرم.
مرد:حالا اشکال نداره عزيزم سال ديگه جبران مي کني (چه بوي غذايي مي ياد)

 

40 روز بعد از تولد بچه

زن:واي ماماني بازم گرسنه هستي , (عزيزم شير خشک بچه رو نديدي)
مرد: با دهان پر(نه عزيزم نديدم , راستي عزيزم شير خشک چرا اينقدر خوشمزه است)

 

40 سال بعد از زندگي مشترک

زن :عزيزم شمع زندگيمون داره بي فروغ ميشه ما پير شديم
مرد :يعني ديگه کيک نخوريم

 

2 ثانيه قبل از مرگ

زن :عزيزم هميشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه

 

وصيت نامه

زن: کاش مجال بيشتري بود تا درميان عزيزانم مي بودم ونثارشان مي کردم تمام زندگي ام را!!
مرد:شب هفتم قرمه سبزي بديد

 

اون دنيا

زن : خطاب به فرشته ي مسول :خواهش مي کنم ما را از هم جدا نکنيد , نه نه عزيزم , خدايا به خاطر من(((وسر انجام موافقت مي شه مرد از جهنم بره بهشت )))
مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توي بهشت شام چي ميدن

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 11:20 ] [ حسین ]

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.

و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

[ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 8:30 ] [ حسین ]


استفاده از کتاب یادشده به سال‌های دهه ‌ 1320مربوط می‌شود
و نوع خط به کار برده‌شده در آن به صورت نستعلیق و نسخ است.
در آن دوران که دانش‌آموزان با این کتاب تحصیل می‌کردند، اواخر جنگ جهانی دوم بود.
برخی از حکایت‌های این کتاب عبارت‌اند از:


ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 11:34 ] [ حسین ]
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 9:50 ] [ حسین ]
شما به قسمت اعتقاد دارید؟

پس مصراع بیت دوم شعر زیر را بنویسید

هرچی قسمته..........؟

[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:46 ] [ حسین ]
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 14:16 ] [ حسین ]
سلام بچه ها

من از امروز به مدت 12 روز نیستم ونمیتونم اپ کنم ولی دوست دارم شما باشید از ارشیوم استفاده کنید سر نزنید ضرر میکنید

میبینمتون فعلا بای

[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 12:42 ] [ حسین ]
تعدادی مرد
 در رخت کن یک باشگاه گلف
 
 
هستند،
موبایل یکی از آنها زنگ می
زند،مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر
 
می گذارد و شروع به صحبت می
کند،همه ساکت می شوند و به گفتگوی او با طرف
 مقابل گوش می دهند. مرد: بله
بفرمایید. زن: سلام عزیزم باشگاه هستی؟
 مرد:
سلام بله باشگاه هستم. زن: من
 
 الان توی فروشگاهم یک کت چرمی خیلی شیک دیدم
فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
 مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.


زن: می دونی از کنار نمایشگاه ماشین هم که رد می شدم دیدم اون مرسدس بنزی
 که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اون ها رو
داشته باشم. مرد: چنده؟ زن: شصت هزار دلار. مرد: باشه اما با این قیمتی که
داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه. زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم
مونده اون خونه ای که پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن
 ۹۵۰۰۰۰
 
دلاره. مرد: خوب برو بگو ۹۰۰۰۰۰ تا اگه میتونی بخرش. زن: باشه بعدا
می بینمت خیلی دوستت دارم. مرد: خداحافظ مرد گوشی را قطع می کند مرد های
دیگر
 
با تعجب مات و مبهوت به او خیره می شوند. بعد مرد می پرسد: این گوشی
مال
کیه؟؟؟

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 8:52 ] [ حسین ]
    
           لامبورگينی ماشین مورد علاقه محمدرضا شاه پهلوی                         4870
این لامبورگینی مدل MUIRA SV به شماره شاسی 4870 كه شدیدا مورد علاقه محمدرضا پهلوی بوده است و بعد از انقلاب مصادره و به دلایلی از ایران خارج میشود

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 8:40 ] [ حسین ]

موضوع انشا : روز 13 امسال را چگونه در کردید ؟

 

امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است !

اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت ما را به مسافرت نبرده بود !

در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه!



ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 13:50 ] [ حسین ]
زمان حضرت سليمان دو تا گنجشک يه گوشه اي نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت مي کرد. مي گفت تو محبوبه مني. تو همسر مني. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتي؟ چرا محلم نميذاري؟ فکر کردي من کم قدرت دارم تو اين عالم عيال؟ من اگه بخوام مي تونم با نوک منقارم تخت و تاج سليمان رو بردارم بندازم تو دريا. باد که مسخر سليمان بود پيام رو به گوش سليمان رسوند. حضرت تبسمي کرد و فرمود اون گنجشک ها رو بياريد پيش من. آوردند.سليمان به گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بينم. گفت من چنين قدرتي ندارم. سليمان گفت پس الان به همسرت گفتي؟ گفت خوب شوهر گاهي جلو همسرش کلاس مياد يه خالي اي مي بنده. عاشق که ملامت نميشه. من عاشقم. يه چي گفتم ولي يا نبي الله واقعا دوسش دارم. اين به ما محل نميذاره. حضرت به گنجشک ماده گفت اينکه به تو اظهار محبت ميکنه چرا محلش نميدي؟ گفت يا نبي الله چون دروغ ميگه هم منو دوست داره هم يه گنجشک ديگه رو. مگه تو يک دل چند تا محبت جا ميگيره؟ اين کلام در دل جناب سليمان چنان اثري گذاشت که تا چهل روز گريه مي کرد و فقط يک دعا مي کرد. مي گفت:



الهي دل سليمان رو از محبت غير خودت خالي کن.

[ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ] [ 13:10 ] [ حسین ]
لطفا ساعت بگذارید تا 2 دقیقه دیگه پائین صفحه رو نگاه کنید!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.



ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 13:6 ] [ حسین ]
یه ســــــــــــــــــــــــــــــــــوال جالبتر؟

چهارشنبه درسته یا چارشنبه؟

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 10:20 ] [ حسین ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از اینکه به این وب سر میزنید متشکرم لطفا جهت ارتقای هرچه بهتر بانظرات سازنده خود مرا یاری کنید
امکانات وب

آمار سایت

بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد New Page 2

This free script provided by webloger site


کد شمارش معکوس سال نو

قالب وبلاگ نایس تم
قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو